ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

ماه زندگي مامان و بابا

اولین محرم ماهان

ماهان جان امسال اولین محرمی است که تو در جمع ما هستی الهی قربون اون سینه زدنت برم که تا بهت میگیم حسین حسین سینه میزنی  الهی که امام حسین (ع) نگهدارات باشه و سیرت حسینی داشته باشی پسر گلم مامانی برات لباس سقا خریدم ولی چون دیر از خواب بیدار شدیم به مراسم نرسیدیم انشاالله اگر عمری بود سال دیگه حتما میبرمت مامانی راستی فسقلی مامانی هفتمین مرواریدش از پایین سمت چپ در آمده و درد داره شبا هم که اصلان نمیخوابه الهی که نه تو و نه هیچ بچه ای هیچ دردی نداشته باشه دوستت دارم عزیزم مامان آرزو
19 آبان 1392

مريضي جوجو ماماني

هفته پيش يعني تاريخ 22/7/92 وقتي صبح از خواب بيدار شدي و گريه كردي ديدم كه گلوت گرفته و تصميم گرفتم كه اونروز با خود بيارمت سركار و ببرمت دكتر واي كه چشمتون روز بد نبينه اولش كه گذاشتم روي صندلي بچه تو ماشين ذوق ميكردي و دست ميزدي ولي بعد از 20 دقيقه ديگه شروع كردي به گريه و اروم نميشودي بعد از چند بار ايستادن در كنار خيابان و تو رو بغل كردن باز هم آروم نشدي فكر كن ديگه مجبور شدم بغلت كنم و رانندگي كنم فقط دعادعا ميكردم كه افسر نباشه و با يه مشقتي بالاخره رسيدم سركار و بعد از اون براي برگشت به خانه به خاله ايي گفتم كه باهمون بياد بلكه تو توي بغل خاله آروم بشي ولي بعد از 10 دقيقه بازي با خاله خسته شدي و باز برنامه صبح رو پياده كردي ...
29 مهر 1392

نخوابیدنهای ماهان

سلام به گل پسر مامان امروز اومدم از نخوابیدنت بنویسم ماهان گلم ساعت 6 صبح بیدار میشی و خواب همه رو میگیری منکه هیچی میرم سرکار ولی مادر جون طفلک دلم براش میسوزه چهارشنبه ساعت 4 صبح بیداری شدی و شروع کردی به بازی کردن تا ساعت 6.30 و بعد بردیم گذاشتیمت پیش مادر جون و من و بابایی رفتیم سرکار  پنج شنبه و جمعه هم که ساعت 6 صبح بیدار بودی و مامانی الان که سرکارم از بیخوابی دارم چرت میزنم یه کم هوای ما رو داشته باش و بخواب عزیزم دوستت دارم تا بیکران بوس مامان آرزو
20 مهر 1392

ماهان در آتلیه

پسر مامانی با بابایی بردیمت آتلیه ولی اونروز خیلی بداونوق بودی و اصلا همکاری نکردی و همش گریه میکردی و نتونستیم اونجوری که دلمون میخواست ازت عکس بگیریم و فقط تونستیم دو تا عکس ازت بگیریم ...
18 شهريور 1392

نامه

سلام گل يه دونه من مي خوام برات از كارهايي كه انجام ميدي بنويسيم شيطون بلا دو روز آوردم سركار اداره رو بهم ريختي مي گن ماشاالله عجب پسر شيطوني داري. ماماني از تمام وسايل خونه دست ميگيري بلند ميشي سر پا بدون هيچ كمكي بيشتر هم به زير تلويزيون و مجسمه ها علاقه داري ماماني هم همه مجسمه ها رو قايم كرد از ترس اينكه يه موقع تدازي روي خودت. ميري توي راهرو و ميخاي از در خونه بري بيرون بلا تازه خبر نداري رفته بودي خونه بابا بزرگ پيش عموهات و صندلي رو كشيدي و انداختي روي دماغت و دماغتو زخم كردي ماماني رويه مبل مادرجون كشيدي و سرت خورد به سراميك و ماماني واست غش كرد اخه نميدوني سرت چه صدايي و تو هم كه كلي گريه كردي عزيزم تقصيربابايي بود كه حواسش بهت...
2 شهريور 1392

نشستن آقا ماهان

سلام  گل پسر مامانی یه خبر خوب و جدید برات دارم که تو گل مامی دیگه خودت میشنی بدون کمک هیچ کسی .گل مامی این دو روزی که واسه عید فطر تعطیل بود اسهال و تب داشتی با بابائی و عمو علی بردیمت دکتر فقط بهت ORC داد  خیلی هم بی حوصله و بیقرار بودی همه میگن احتمالا مال دندوناش ایشالله که زود زود حوب بشی عزیز دلم . دوستت دارم تا بیکران بوس مامان آرزو
20 مرداد 1392

خاطرات

سلام پسر گل مامانی میخوام برات از شیرین کاریت بنویسم ماهانم وقتی که جای جدیدی میریم خیلی هیجان زده میشی و کلی پاهات از ذوق تکون میدی به حدی که میگم دور از جونت یه موقع سکته نکنی . خودت دیگه میشینی به سینه میر ی و ... از دسته  وسایل مثل: عصا ، دوچرخه و .... خیلی خوشت میاد . عاشق سیمی وای هرچی ازت بگم کم گفتم . به محضی اینکه مامانی از پیشت بره میزنی زیر گریه اوههههههههههه بیا ببین که چیکار میکنی . بابا بزرگ احسان عاشقته یه روز نمیشه که زنگ نزن و حالتو نپرسه حتما هم باید صداتو بشنوه که دل تنگیش کم بشه خوش به حالت که این همه خاطر خواه داری تازه مادر جونی بهت میگه جیگر من حسودیم میشه ما که بچشون بودیم این همه تحویلمون نگرفتن ول...
12 مرداد 1392